و اما نشتیهای قلم من (هرچند که میان نشتِ من تا نشتِ استاد تفاوت از زمین تا آسمان است!):
رانندهای با وسیلهی نقلیهاش حرکت میکرد که دختری با او همسفر شد، وی را اغفال کرد و پولهایش را دزدید و چاقویی به کمرش زد و در رفت...
راننده در حالی که داشت در وسیلهی نقلیهاش جان میسپرد زیر لب خواند:
هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله
با پشتِ خورده خنجر موندم تو این وسیله!
***
چند نفر با هم شریک شده بودند و سیدی فلیمهای روی پرده را تکثیر میکردند، اسم خودشان را گذاشته بودند: برادران رایت!
***
منطقالطیر را ما نوشتیم، هواپیما را دیگران ساختند!
***
پدر همیشه میگوید: اینقدر لامپ را خاموش و روشن نکن! میسوزد.
ولی یک عمر است که چراغ چشمکزنِ چهارراه نسوخته!
***
فرض کنیم خانمی در اتاق ِ محل کارش نشسته و درها بسته، که ناگهان ماموران حراست وارد اتاق میشوند و یک مرد عریان را در اتاق میبینند...
پرسش: خانم مذکور به ماموران حراست چه دروغی بگوید که آنها بیخیال شده، اتاق را ترک کنند؟
پاسخ: به آنها بگوید "ایشان تحصیلات حوزوی دارد ولی لباس نمیپوشد"!
***
